تبليغاتX
Daisypath Wedding Ticker مهربون من - سوتی ها...

مهربون من

...

   سلام به دوستای وبلاگی خوبم

       فعلا خبر خاصی نیست و زندگی همینجوری میگذره.صبح تا عصر سر کار وعصر تا شب هم دنبال کارا وگرفتاری ها.کم کم داره از این قضیه وبلاگ نویسی خوشم میاد.گفتم حالا که موضوع خاصی پیش نیومده یه کم راجع به روز عقدمون بنویسم و سوتی های شاهکارش

عقد ما تو عید بود.روز قبلش رفتیم با هومن گل برای میز عقد و یه دسته گل کوچولوی عروس سفارش دادیم.ساعت ۱۱ باید تو محضر می بودیم و گلفروش تنبل هم برای اینکه زود نیاد گفت ساعت ۱۰ آماده میشه.خلاصه از ساعت ۸ پاشدم رفتم حموم و کرم زدم و آرایشات رو هم تمام و کمال انجام دادم.روز قبلش هم محضریه ۲۰ بار زنگ زده بود و سفارش کرده بود به دوماد هم بگین مدارکش رو یادش نره و به ساعت جدید بیاین و اگه آرایشگاه هم می خواین برین هماهنگ کنین که من نمیخواستم ...خلاصه خیلی سفارش کرد. منم با خودم گفتم نه بابا هومن که این چیزا یادش نمیره.خیلی دقیقه و واقعا وقت شناس.اگه یه ساعتی قرار بذاره محاله دیر کنه....برعکس من

واسه همینم خودم همه چیز رو آماده کردم .پدر گرامی  هم که ۲۰ بار ازم پرسید شناسنامه تو جا نذاشتی؟برگه های آزمایش روبرداشتی .حلقه ها جا نمونه و .... منم کامل همه چیزو آماده کرده بودم و جواب مثبت دادم.

خلاصه تا ساعت شروع عقد ۱۵دقیقه ای مونده بود که زنگ زدم ببینم هومن اینا کجان.گفت داریم از خونه راه میفتیم...منم حرصم گرفت که بابا زودتر بیاین کمی قبلش فیلمبرداری کنیم و تو بیای از دم در خونه دنبالم و دسته گلم رو بدی و از زیر قرآن رد بشیم و... اونم گفت باشه اومدیم.از خونه هومن اینا تا خونه ما ۲۰دقیقه اس و منم خیلی عصبانی بودم که چرا به موقع به محضر نمی رسیم.عقد ساعت ۱۱ بود و ۱۱:۲۰دقیقه بود و هنوز هومن اینا نیومده بودن.دیگه پاک قاطی کرده بودم که دیدم ماشین هومن نگه داشت و همه پیاده شدن...تازه اون موقع فهمیدم که هومن گل منو تو خونه جا گذاشته و نزدیکی خونه ما یادش افتاده و دوباره برگشتن...!!!

ما هم سریع اومدیم و دیگه بی خیال فیلمبرداری و اینا شدیم وسریع راه افتادیم بریم محضر...هومن که از ماشین پیاده شد نزدیک بود از خنده غش کنم.آخه موهای هومن خیلی نرمه و اون روز شامپوی خودش تموم شده بود واز شامپوی خواهرش که مخصوص موهای زبر بود استفاده کرده بود و همینجوری مثل چتری ریخته بود تو صورتش و هرکاری کرده بود وهرنوع ژلی زده بود, درست نشده بود

تو محضر به جز خوانواده هامون يه دوست صميمي هومن هم اومده بود كه فيلم عكس بگيره ازمون.خلاصه دم در محضر كه رسيديم نيم ساعتي دير شده بود,دم آسانسور كه مي خواستيم بريم بالا و هركي يه چيزي دستش بود.آينه شمعدون و ظرف حلقه ها و عسل و...

هنوز سوار آسانسور نشده بوديم كه يهو هومن گفت:واااااي ساناز شناسنامه مو يادم رفته بيارم    اول فكر كردم داره شوخي ميكنه و گفتم آره خوب منم همينطور... ولي بعد ديدم نه جدي جدي يادش رفته... ديگه شما حال منو تصور كنين.نمي دونستم واقعا چيكاركنم از دستش... وقتي اومديم تو محضر ,آقاي محضردار رو كارد مي زدي خونش در نمي اومد.ولي به زور خودش رو كنترل می كرد.وقتی وارد محضر شدیم ومحضر دارفهمید که هومن شناسنامه اشو نیاورده , آشكارا رنگش سرخ شد و گفت عروس خانوم من كه با شما تماس گرفتم .منم با خجالت هرچه تمامتر گفتم آخه ايشون خيلي دقيقن و من فكر نكردم يادشون بره.خلاصه تا هومن بره و شناسنامه شو بياره شد ساعت 12. محضردار هم ديگه خيلي عصباني شده بود حتي يادمون ننداخت كه قرآن رو باز كنم وسوره يوسف ر وبخونم. كلي از دوستام گفته بودن كلي براشون دعا كنم , اونم يادم رفت.آخرشم كه براي بار سوم مي خواست ازم بله رو بگيره فقط گفت خانوم من وكيلم..!! 

منم اونقدر هول بودم كه يادم رفت بگم با اجازه پدر ومادرم بله وفقط يه بله سريع گفتم.خلاصه اون "بله" اي كه دلم ميخواست نشد وخيلي هول هولي شد.اونقدر كه اصلا اون حس اضطراب شيرين بله گفتن رو نتونستم حس كنم.ولي هومن بعدش گفت اونقدر ترسيدم گفتم اگه ساناز بله نگه چي؟؟

بعد از بله من مامانا و خانومها که پارچه بالای سرمون رو گرفته بودن وباباها و آقایون هم فکر کرده بودن خدای نکرده مجلس یادبودی چیزیه... و همینجوری سر سنگین نشسته بودن.منم عصبانی شدم و گفتم دست بزنین دیگه... بعد هم تو فیلم افتاده  که برگشتم به مامانم می گم مامان اونو بذارین کنار دست بزنین...بعدش هم , هم ما و هم هومن اينا يادشون رفته بود نقل بيارن سر من بپاشن و خيلي دلم گرفت  ولي ديگه اون روز اونقدر سوتي شده بود كه ديگه اين نكته كوچولو اصلا به نظر نمي اومد.

خلاصه بلافاصله بعد از عقد رفتيم وآينه شمعدون خوشگلم رو گذاشتيم خونه و رفتيم بيرون ناهار خورديم.تو اين مدت هم دوست هومن ازمون عكس و فيلم مي گرفت... بعدش رفتيم تو يه رستوران سنتي ناهار خورديم و همون روز رفتيم مسافرت واونجا فرصت كرديم عكس و فيلم هامونو ببينيم ولي... ادامه دارد

من فعلا بايد برم خونه.فعلا خداحافظ دوست جونام.فردا ميام بقيه شو ميگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:0  توسط ساناز  |