پنجشنبه که هومن اومد دنبالم, همش ناراحت بودم.چون شب قبلش بحثمون شده بود مي ترسيدم ناهار اون روزمون هم خراب بشه.خودمم يه كم قيافه مو ناراحت نشون دادم كه اونم نخواد دوباره بحث كنه
.ولي تا از دور ديدمش كه تو ماشين نشسته و با اون چشماي مهربون و معصومش منو نگاه ميكنه بي اختيار لبم به خنده وا شد و متعاقب اون لبخند قشنگش رو روي لباش ديدم...
ناهار اون روز رو تو يه رستوران فوق العاده كه تازه كشف كرده بوديم خورديم.با اين كه كوچيك بود,خيلي مرتب وشيك بود.غذاشم خيلي عالي.با اين كه ميخواستيم رژيم بگيريم ولي دوتا غذا گرفتيم كه مزه اشو تست كنيم
اونقدر خوشمزه بودكه نگو. خلاصه بعد كه حالمون جا اومد و كليloveبازي كرديم واسه هم دوباره كفشاي آهني مونو پوشيديم رفتيم دنبال كاراي عروسي و صحبت با اين شركتهاي خدماتي...
تا ساعت 10 شب با 100 تا آدم جورواجور سر كله زديم.آخر شب داشتم از خستگي مي مردم.هومن جونم هم شب موند خونه مون و تا صبح باهم حرف زديم وكلي عشقولانه بازي در آورديم.صبح جمعه هم هومن جونم رفت سر كار..!!! واااااي كه چه ادم با صبر و پر انرژيه...(قربونش برم من
)
ديگه كم كم شركت كترينگمون رو مشخص كرديم و مي خوايم بريم نمونه كارشون رو ببينيم و بريم براي قرارداد... خوب دوست جونام من برم دنبال كارام كه هزارتا كار دارم...(فكر كنم همين روزا ديگه از اينجا اخراجم كنن.چون از صبح يا وبلاگ مي خونم يا آپ ميكنم
)
فعلا خداحافظ عزيز جونام...
