تبليغاتX
Daisypath Wedding Ticker مهربون من

مهربون من

...

الان دو هفته اس که کار من و هومن شده از این شرکت به اون شرکت رفتن... هومن باهاشون صحبت می کنه ومنم خیلی شیک تو دفتر مخصوصم قیمتها رو می نویسم و با شرکت هایی که از نظر کیفیت هم مورد قبول ما بودن مقایسه می کنم...و نتیجه رو به آقای رییس(هومن خان)  گزارش می دم...

بعد از شرکت میایم بیرون,در حاليكه خيلي دپرس شديم مي پريم تو اولين پيتزا فروشي و دوتا نوشابه خنك پر كالري هم سفارش مي ديم وبدون عذاب وجدان رژيم نازنينمون رو مي شكنيم...فكر كنم تا كاراي عروسي تموم بشه بجاي 10 كيلو كاهش وزن,10كيلو اضافه وزن پيدا كنم

ديروز رفتيم يه شركتي كه فيلمبرداري واينا هم داشتن...يكي دوتا از اين كليپهاي عروس دومادا رو نشون دادن... من و هومن دهنمون باز مونده بود ... در اين حد كه فكر كنيد يكي از كليپهاي MTV رو دارين مي بينين و آهنگ شكيرا رو يكي ديگه داري لب مي زنه...!!! همون گريم هاي عجيب غريب و همون خرج صحنه... آقاهه گفت براي ساخت كليپ شون يه هلي كوپتر كرايه كرده بوديم..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش فهميديم كه بعله باباي طرف يه كازينو داره نو ينگه دنيا وپولش از پارو بالا مي ره وتحفه خانش سر يه قمار و شرط بندي با خانومش آشنا شده وخلاصه ديگه به اين نتيجه رسيدن كه نمي دونن پولاشونو چطوري خرج كنن گفتن واسه عروسيمون يه كليپ بسازيم بعدش بفروشيم به MTV ,Viva جايي...

 يه كم همو نگاه كرديم و بعد گفتيم خيلي ممنون آقا ولي بودجه ما با اين بريزو بپاش ها متناسب نيست... پسر صاحب اونجا بچه باحال و خونگرمي بود و شانس ما خيلي با من و هومن حال كرده بود... آخه همش هومن باهاش شوخي ميكرد وكلي صميمي شده بودن موقع پخش كليپ ها... وآخرش هم گفت الا و بلا من مي خوام عروسيتونو من بگيرم... فيلمتون رو هم بدين به من براتون يه كليپ باحال مي سازم... خلاصه يه كم حساب كتاب كرديم... ديديم مي تونيم با هم راه بيايم و حالا شايد همه كارمون رو بديم به همين شركته..البته هنوز معلوم نيست...

خلاصه الان كارم تو اداره شده حساب كتاب ,مقايسه قيمتها,خارج كردن شركتهاي پرت از عرصه رقابت و انتخاب بهترين شركتها براي تصمصم گيري نهايي...تازه اين كار كه تموم شه ,كار اصلي عكس و فيلم و لباس  و  آرايشگاه و طلا وجواهر و سفره عقد وتاج وخونه گرفتن و رزرو جا براي ماه عسل و خريدهابراي خونه و مبل وتخت خواب و..... وااااااااااااااااااااااي خدايا من چقدر كارنكرده دارم چه جوري به همشون برسم.....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:37  توسط ساناز  | 

دیشب هومن جونم مونده بود خونه ما...

    برای اولین بار من قبل از اون از خواب بیدار شدم.برای چند دقیقه نشستم کنار تختش و صورت معصومش رو نگاه کردم...خدایا...چقدر دوسش دارم...خدای مهربونم کاری کن عشقمون هیچ وقت تموم نشه...کاری کن اونم مثل روز اول منو دوست داشته باشه... کاری کن اشتباه کوچیکی زندگیمونو خراب نکنه....

عشق مهربون من کاش می تونستی اینجا رو بخونی و ببینی چقدر دوست دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:39  توسط ساناز  | 

     پنجشنبه که هومن اومد دنبالم, همش ناراحت بودم.چون شب قبلش بحثمون شده بود مي ترسيدم ناهار اون روزمون هم خراب بشه.خودمم يه كم قيافه مو ناراحت نشون دادم كه اونم نخواد دوباره بحث كنه.ولي تا از دور ديدمش كه تو ماشين نشسته و با اون چشماي مهربون و معصومش منو نگاه ميكنه بي اختيار لبم به خنده وا شد و متعاقب اون لبخند قشنگش رو  روي لباش ديدم...  

ناهار اون روز رو تو يه رستوران فوق العاده كه تازه كشف كرده بوديم خورديم.با اين كه كوچيك بود,خيلي مرتب وشيك بود.غذاشم خيلي عالي.با اين كه ميخواستيم ر‍ژيم بگيريم ولي دوتا غذا گرفتيم كه مزه اشو تست كنيم اونقدر خوشمزه بودكه نگو. خلاصه بعد كه حالمون جا اومد و كليloveبازي كرديم واسه هم دوباره كفشاي آهني مونو پوشيديم رفتيم دنبال كاراي عروسي و صحبت با اين شركتهاي خدماتي...

تا ساعت 10 شب با 100 تا آدم جورواجور سر كله زديم.آخر شب داشتم از خستگي مي مردم.هومن جونم هم شب موند خونه مون و تا صبح باهم حرف زديم وكلي عشقولانه بازي در آورديم.صبح جمعه هم هومن جونم رفت سر كار..!!! واااااي كه چه ادم با صبر و پر انرژيه...(قربونش برم من)

ديگه كم كم شركت كترينگمون رو مشخص كرديم و مي خوايم بريم نمونه كارشون رو ببينيم و بريم براي قرارداد...   خوب دوست جونام من برم دنبال كارام كه هزارتا كار دارم...(فكر كنم همين روزا ديگه از اينجا اخراجم كنن.چون از صبح يا وبلاگ مي خونم يا آپ ميكنم)

فعلا خداحافظ عزيز جونام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط ساناز  | 

واااااااااااااااااای عجب سق سیاهی دارم من....

تو پست قبلی گفتم که حرصی ام وزود جوش.هومن هم زودرنج... شب سر یه سری کارای بابا جان چنان زدم به تیپ هومن داغانش کردم... که برای اولین بار اونم رفت تو قیافه شدید و امروزم که زنگ زد یه سلام خشک وخالی کرد و حسابی هردومون تو قیافه ایم.ما پنجشنبه ها همیشه برنامه ناهار دو نفری داشتیم.می دونم که کنسل نمی شه ولی مثل همیشه هم بهمون خوش نمی گذره.

یادم باشه بیشتر مواظب این سق سیاهم باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:13  توسط ساناز  | 

آخ جون آخ جون...

بلاخره قرار شد عروسي قاطي باشه...يعني دو تا عروسي گرفتن نه منطقي بود ونه به صرفه...خيلي الان شادم..هرچند هومن جونم صلا حرفي نداشت ولي باباي بنده اين وسط همش يه جوري حرف مي زد كه ما تكليفمون رو ندونيم...من ومامانم هم اين وسط فقط حرص مي خورديم.تازگي به اين نتيجه رسيدم كه خيلي آدم حرصي و زود جوشي ام و زود از كوره در مي رم...من وهومن هردومون هم كه حساس و زود رنج, ديگه واويلاست آينده مون... احتمالا همش به قهر وآشتي مي گذره... هرچند من آرزوي يه قهر اساسي به دلم مونده ...چون ما تو اين مدت جز چند تا بحث كوچولو , مشكل ديگه اي نداشتيم.چند بار من خواستم عصبانيش كنم..ولي سريع خوب شده و منم تا اومدم براش قيافه بگيرم اونقدر مسخره بازي در آورده كه نتونستم خودمو نگه دارم وزدم زير خنده...كلا اين اخلاق بد منه ...خيلي هم عصباني باشم باز سريع مي خندم...واسه همين اصلا جذبه ندارم

ديشب دو سه تا آهنگ تانگو انتخاب كرديم براي تمرين...ولي مگه مي تونستيم..تا ميخواستم حس بگيرم هومن يا مي خنديد يا اونقدر اذيت مي كرد كه كر كره رو بكشين همسايه نبينه... در رو ببندين بابا اينا نبينن و...و... كه من ديگه تمام حسم رو از دست دادم و گفتم اصلا ولش كن, ولي اونقدر منت كشي كرد و خودشو لوس كرد تا آخرش دوباره من آشتي كردم وبا هم تمرين كرديم...خيلي خوب بود منم يه جفت كفش پاشنه بلند پوشيدم و كلي رمانتيك بازي در آورديم... هروقت هم خواهرم پشتش به ما بود يواشكي منو بوس مي كرد...آخه ديگه خيلي وقت بود كه اصلا با هم تنها نمي شديم واين فرصت كوتاهي بود كه كمي همديگه رو بغل كنيم و... 

امروزم قرار يكي دو جاي ديگه رو بريم ببينيم...خدا كنه يه جاي خوب پيدا بشه.البته هردومون اولي رو خيلي پسنديديم ... ولي ميخوايم خوب بگرديم.دوست جونايي كه گاهي مياين تو اين وبلاگ برام دعا كنين و منو از راهنماييهاتون بي نصيب نذارين...خيلي ازتون ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط ساناز  | 

      دیشب رفتیم دوتا موسسه پذیرایی وباهاشون صحبت کردیم.دوستای هومن که تازه عروسی کردن بهش گفتن تا میتونی برو قیمت بگیر که تو پاچه تون نکنن.من هم شماهر تلفن کترینگ های دوستام رو که تازه ازدواج کردن رو گرفتم ویکی دو تا جا هم از روزنامه ها پیدا کردیم.اولین جایی که رفتیم اصلا نمی دونستیم دنبال چی باید بگردیم وچه جوری حرف رو شروع کنیم... ولی آقای صاحب اونجا خیلی بهمون دید داد.خودش مهندس الکترونیک بود و آدم صادقی به نظر می رسید وکلی هم بهمون هدیه عروسی می خواست اشانتیون بده...

خلاصه قیمت ها رو که گرفتیم یه چیزی حدودشش میلیون وپونصد هزارتومن بهمون قیمت داد... هر دفعه تا هومن می خواست سر یه چیزی چونه بزنه,من ناخود آگاه هزينه يه آيتم ديگه رو مي پرسيدم.وقتي بحث به اينجا رسيد من گفتم خوب شما ميگيد شش و پونصد..حالا ما مي گيريم هفت تومن..!!! حرف كه به اينجا رسيد آقاهه غش كرد از خنده...و گفت آقا من به شما پونصد تومن مي دم خودتو بكش كنار من با خانومتون به توافق برسم... هومن هم از خنده غش كرده بود...منم حسابي خجالت كشيدم  ولي سريع راس و ريسش كردم وگفتم خوب ما كه نمي خوايم با شما قرارداد ببنديم....وقتي بين همه موسسه ها تصميمون رو گرفتيم باهاتون چونه مي زنيم  

خلاصه از ساعت 7تا 8:30 اونجا بوديم و8:30هم با يه جاي ديگه قرار داشتيم... ولي قيمت هاش خيلي خيلي گرون بود و يه عروسي درجه 2 و 3 برامون حدودا ده ميليون تومن آب مي خورد...خلاصه تا ساعت 10:45 اونجا خانومه داشت مخ ما رو مي زد...اونقدر قيمتهاش غير عادي بودن كه من رو كاغذ براي هومن نوشتم"اصلا چونه نزن" كه زود تموم شه بريم... ولي مگه خانومه ول كن بود...اونقدر حرف زد كه ديگه ما تقريبا فرار كرديم 

خلاصه جنازه مو انداختم خونه و داشتم از خستگي مي مردم...ديگه فقط مسواك كردن يادمه وديگه هيچي...

پ ن1:خانوم خياطم دستش مشكل پيدا كرده وديگه نمي تونه برام لباس بدوزه...خيلي كارم كم بود الان مجبورم دنبال لباس ومزون هم بگردممزون خوب سراغ ندارين..!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:55  توسط ساناز  | 

     بلاخره به سلامتی از امروز استارت کارهای عروسی رو زدیم ومیخوایم بریم دنبال کارهای عروسی.من تو محل کارم یه فایل Excel طراحي كردم كه توش همه چك ليست مربوزط به عروسي با جزيياتش يادداشت شده و كلي هم از اينترنت اسم موسسه واينا يادداشت كردم كه از امروز بريم دنبالشون.آخه طفلك هومن تا عصر كار داره و ما هر روز فرصت نداريم دنبال موسسه وسفره عقد و فيلمبردار و... بگرديم.لباس عروسيم رو مي خوام بدم خانمي كه هميشه لباسامون رو مي ديم بهش بدوزه .آخه زياد خوشم نمي ياد بعدا به همون مزون بفروشمش.ميخوام بگم كمي هم تو پهلوهاش جا بذاره در آينده اگه خواستم گشادش كنم.خيلي دوست دارم 10 سال ديگه تو سالگرد ازدواجمون بتون بپوشمش...

ديشب هومن اومده بود خونمون دوباره حرف عروسي وچگونگي برگزاري مراسم شد.ما قبلا قرار بود عروسيمون رو جدا بگيريم, به خاطر يه سري فاميلهاي هومن و من كه محجبه هستند.منم گفتم باشه مراسم جدا باشه.ولي من نمي ذارم مثل اين عروسي هاي دهاتي آقايون اونور بزنن خانومها اونور برقصن.مثل يه مهموني شيك وساده همه بيان بخورن وبرن.خونه هامون هم طوري نبود كه بتونيم بعد عروسي بزينم برقصيم.يعني مي شد مثل يه وليمه مكه اي چيزي كه خانومها مي دن. وقتي فيلم عروسي دوستم رو ديديم وتانگوي عروسي اونا رو نشون مي داد بي اختيار چشام اشكي شد.

آخه من از بچگي هميشه عاشق تانگوي عروسي بودم و از هر آهنگي كه خوشم ميومد اونو براي تانگوي عروسيم انتخاب مي كردم.ولي ديگه اينطوري نمي شد.ديدم خود هومن هم از مدل عروسي اونا خيلي خوشش اومده و تصميم گرفتيم فرداي عروسي يه جشن كوچيك ديگه براي خودمون ودوستامون بگيريم ومن دوباره آرايشگاه برم و تانگو مون رو هم همونجا داشته باشيم... خلاصه بحث زياد شد و هركسي يه چيزي مي گفت وتنها مخالف اصلي بابا بود كه مي خواست اون برادرهاي تند رو ش و دار دسته شون تو عروسي ما باشن.آخ كه چقدر ازشون بدم مياد اين هومن پاچه خوار هم همش طرف بابا رو مي گيره وميگه اونا حق دارن بعد از اين همه زحمت واسه بچه شون اونطوري كه دلشون مي خواد براش مراسم بگيرن... منم ديگه قاط زدو حسابي زديم به تيپ و تاپ هم(يعني در واقع من زدم به تيپ وتاپ هومن)

بعدشم گفتم از امروز عصر كه تو وقت دارهي بايد بريم دنبال كارهامون.همين...

خلاصه امروز از چند جا وقت گرفتم كه برم كارهاشون رو ببينم.راستي اگه دوباره كسي اينجا رو خوند ميشه اگه ميتونه منو راهنمايي كنه...ممنون مي شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:14  توسط ساناز  | 

         از ۲۳ اسفند تا حالا کلی اتفاق مهم و حیاتی  تو زندگیم افتاده ... ولی به طرز عجیبی بی حس شده ام...

اصلا دلم نمی خواد بیام بنویسم...احساس می کنم ظرفیتم برای ابراز محبیت ودوست داشته شدن تموم شده...!!!!! اونقدر هومن به من ابراز علاقه میکنه که بعضی وقتها حس می کنم توانایی گفتن "منم دوستت دارم عزیزم" یا حتی"منم همینطور" رو ندارم...

ما تو عید عقد کردیم و همون روز رفتیم مسافرت... خیلی بهمون خوش گذشت...یعنی به معنای واقعی یه تعطیلات حسابی بود...ولی من اونقدر که باید خوشحال نیستم... البته خودمم میدونم که کمی آدم مودی هستم... ولی با دیدن کوچکترین ایراد هومن احساس میکنم اشتباه کردم, بخصوص كه هميشه از ازدواج خيلي زود مي ترسيدم.شايد يه علتشم همين باشه... وقتي هم به حجم كارهايي كه براي عروسي بايد انجام بدم فكر ميكنم دچار افسردگي مي شم...ضمنا تو عيد هم به اندازه يه سگ ابي چاق شدم وفكر نمي كنم تاچهار ماه ديگه هم لاغر شم....

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!I need help

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:14  توسط ساناز  |