تبليغاتX
Daisypath Wedding Ticker مهربون من

مهربون من

...

وقتی گوشی زنگ می زد از ترسم چند بار میخواستم گوشی رو قطع کنم.تا تصمیمم رو گرفتم یهو یه صدای خیلی آروم, خشك و رسمي رو از اون طرف خط شنیدم.

_بفرماييد...

_سلام. من ساناز هستم

_(باز هم همون صداي خشك) سلام خانوم .حالتون خوبه ...

_خوبم ممنون.ببخشيد مثل اينكه مزاحم شدم...

_(همون صدا..اين بار كمي هول) نه نه اصلا.خواهش ميكنم.من الان محل كارم هستم.اگه اجازه بدين باهاتون تماس بگيرم...

مكالمه بعدي ما حداد 2 ساعت طول كشيد وبعد از معرفي هاي معمول, بحث رسيد به فلسفه زندگي , هدفها در زندگي..روابط قبلي و زندگي مشترك..!!!! اونقدر حرفهاي عجيبي رو تو همون اول آشناييمون به هم گفتيم كه الان خودمونم باورمون نميشه چرا اين قدر حرفهاي شخصي و خصوصيمون رو به هم گفتيم...

فرداي اون روز يعني جمعه يه چيزي حدود 7 ساعت ... با تلفن صحبت كرديم.چون هومن كار داشت  و اون روز شركت بود...هر نيم ساعت يه بار به من زنگ مي زد و يكي دو ساعتي حرف مي زديم... ديگه بعد از ظهر گوشم مطلقا نمي شنيد.هرچي اصرار كرد كه اون روز همديگه رو ببينيم , من قبول نكردم وكلي بهونه هاي الكي اوردم.آخه مي خواستم اول برم يه سر رويي صفا بدم بعد...

آخرشب دوباره زنگ زد و گفت:چون شما تلفن همراهتون رو نداده بودين مي خواستم شب بخير بگم...

اين شماره موبايل منم واسه خودش داستاني داره... چون اين خط رو همون اوايل صفر خريدم , حتي با وجود مزاحم تلفني هم حاضر نشدم بفروشمش...آخه خيلي دلم مي خواد براي هميشه شماره موبايلم اين باشه وحتي سالها بعد كسي بتونه منو از اين خط پيدا كنه... واسه همين شماره مو به راحتي به كسي نمي دم... خوب يه دوستي تلفني و تو چت هم كه كاملا مشخصه هرگز نمي خواستم اين  كار رو بكنم.ولي احساس كردم هومن پسريه كه اهل مزاحم شدن واين حرفها نيست  و خيلي باشخصيت تر از اين حرفهاست...

خلاصه روز بعدش يه جايي نزديك خونه اومد دنبالم.رفتيم هات چاكلت تو نيلوفر و من نوشيدني محبوبم هات چاكلت سفارش دادم وبعدا فهميدم نوشدني محبوب هومن هم هست..!! خلاصه اومديم نشستيم تو ماشين وكلي حرف زديم... بعد كه خواستم بيام خونه..گفت :اگه خسته نيستين بريم ايستگاه اول توچال يه كم قدم بزنيم... منم كه كفشام پاشنه بلند ... تعارف هم نكردم كه نه و ... گفتم پس بريم من خونه كفشامو عوض كنم بعد...!!!!

... و از فرداي اون روز تا امروز كه دارم اين پست رو مي نويسم...به جز يه روز كه من مريض بودم وسه روز كه مسافرت بودم تمام اوقاتمون رو با هم مي گذرونيم و اين دلبستگي عميق كه ما رو هر روز يك قدم به ازدواج نزديكتر ميكنه... روز به روز بيشتر وبيشتر ميشه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:30  توسط ساناز  | 

    از اون موقعی که یادم میاد اصلا اهل پسر و دوست پسر واین حرفها نبودم... از اون بچه های تپل و درس خونی بودم که همه تو مدرسه دوستشون داشتن ونمره انضباتشون هیچ وقت کمتر از بیست نبود .سالهای بچگی مثل برق وباد گذشتند و وارد دبیرستان شدم ولی همون موقع هم کاملا در دوران کودکی به سر می بردم واصلا تو حال وهوای دخترهای دبیرستانی نبودم.البته بچه های دبیرستان ۹- ۱۰  سال پیش هم مثل حالا نبودن... ولی من از اون ها هم پرت تر بودم.خلاصه ..وقتی وارد دانشگاه شدم  و کم کم منتظر بودم تا پرنس زندگی من با اسب سفیدش بیاد و منو پیدا کنه ... اونقدر رویایی وبچه بودم که فکر می کردم مرد زندگی من مثل فیلمها باید روزها وشبها در فراغ عشق من بسوزه و من بهش بی محلی کنم و اون همینطور منت کشی کنه وعشقش رو به من ثابت کنه و تازه من کم کم بهش رو بدم...  تو همین حال وهوا ها بودم که دانشگاه تموم شد و معشوق فراغ کشیده من پیدا نشد و من وارد بازار کار شدم و در واقع دنیای واقعی اطرافم رو شناختم وتازه اون موقع فهمیدم که زندگی واقعی با فیلم هندی های دوران بچگی من فرق داره... ولی دیگه تمام کیس های مناسب  ومتناسب با شرایط و سطح خانوادگی من با دخترخانم های واقع بین و غیر رویایی آشنا شده بودن وحسابی احساس می کردم سرم بی کلاه مونده...علیرغم تمام محبت وتوجه خونواده ام و زندگی خوب وآرومم  خلا وجود یک عشق رو توزندگیم کاملا احساس می کردم.غریبه ای غیر از خونواده که بتونم دوستش داشته باشم وبهش اعتماد کنم واون هم منو دوست داشته باشه... تو همین بین بود که با تنها نقطه کور زندگیم آشنا شدم .پسری فوق العاده بد بین و شکاک و عصبی...که تمام یکسال دوستیمون تمام توانم در جهت امیدوار کردن و انرژی دادن به اون برای ادامه راه صرف شد و مثل خیلی از روابط ناسالم دور برمون با یه بهونه بچگانه تموم شد...ولی من برخلاف خیلی از دخترهای دیگه که از زندگی نا امید می شن از این رابطه درسهای زیادی گرفتم... تصمیم گرفتم این بار برای آشنایی با یک پسر منتظر انتخاب شدن نشم, بلكه اين بار خودم فرد درست زندگيم رو انتخاب كنم...

ولي مشكل اصلي اين بود كه بخاطر شرايط محيط كارم , اصلا فرد مناسبي براي آشنايي نبود.تو دوست وآشناهام هم هيچ پسر مجرد درست وحسابي نمونده بود كه ازش خوشم بياد.همه يا اختلاف سني هاي وحشتناك داشتند يا خودشون پسرهاي سربراهي نبودن...به آشنايي ها وازدواج هاي محيط مجازي هم اصلا اعتقادي نداشتم و مي گفتم تمام اونايي كه تو چت پيشنهاد دوستي ميدن يه مشت كلاهبردار هستند كه فقط قصد سو استفاده از دخترها رو دارن... هميشه هم دخترهاي اطرافم رو از اين كار منع مي كردم... اگر هم تو انترنت كسي بهم پيشنهاد مي داد فقط مسخره اش مي كردم , ولي نمي دونستم...

يه روز همينطوري از سر بيكاري تو نت مي چرخيدم, يهو انگار كسي بهم گفت : بابا جون چرا تو همش منتظري كسي انتخابت كنه... تو برو روي خط كسي... همينطور كه تو سايت, كاربران on line رو نگاه مي كردم يهو عكس يه پسري توجه ام رو جلب كرد به نظرم ظاهرش خوب بود ومشخصات فردي اش هم بهم مي خورد.منم با اعتماد به نفس تمام شروع كردم با چت كردن باهاش... اونم مثل پسرهاي جوگير ديگه خيلي سرد و بي تفاوت جوابم رو مي داد.منم كه ديدم اينجوريه براي اينكه اذيتش كنم يه عكس با حجابم رو گذاشتم تو پروفايلم وخواستم باهاش خدا حافظي كنم كه فكر نكنه با يه دختر زشت وبي ريخت  طرفه... اونم تا عكسمو ديد پيشنهاد داد تا با هم آشنا بشيم.منم تابحال حتي تو چت از كسي شماره هم نگرفته بودم ميخواستم بگم نه كه همون الهام قبلي گفت كه قبول كن.منم شماره اشو گرفتم.ولي اصلا نمي خواستم زنگ بزنم.گفتم بذار اونقدر منتظر بمونه تا اون باشه واسه دختراي خوشگلي كه ميان طرفش قيافه نگيره(اين وسط خود تحويلي رو دارين ديگه..بخدا من خودم نمي گم اكثر كسايي كه منو ميشناسن مي گن قيافه آرام بخش وقشنگي دارم)

خلاصه ظهر كه خسته از كار روزانه..!!! برگشتم خونه . اون روز پنجشنبه بود و مامان اينا نبودن.چند روزي رفته بودن مسافرت.منم حوصله ام عجيب سر رفته بود گفتم بذار بهش زنگ بزنم.بعد از 27 سال , اين اولين بار بود كه مي خواستم به يه پسر زنگ بزنم وبرام خيلي جالب بود.من با اين همه اعتماد به نفس و روابط اجتماعي بالا وشيطنت ذاتي ام , از زنگ زدن به يه پسر مي ترسيدم.ولي بااين حال عزمم رو جزم كردم و شماره شو گرفتم....(ادامه دارم)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:40  توسط ساناز  | 

        اسم وبلاگی من ساناز...(اسمی که اول قرار بود اسم من باشه و خوشبختانه بعدا اسم خودم رو انتخاب کردن)

اسم وبلاگی نامزد دوست داشتنی و مهربونم هم هومن(رجوع شود به شیوه اسم گذاری بالا)

طریقه آشناییمون هم دقیقا آخرین شیوه ایه که من حدس میزدم ازدواج کنم.جریانش رو بعدا می نویسم والبته به جز من , نامزدم و مامانم هيچ كس جريان واقعي نحوه آشنايي ما رو نمي دونه...

جالبتر از نحوه آشناييمون , نحوه تصميم گيريمون براي ازدواجه.دقيقا 10 روز بعد از آشناييمون پيش يه مشاور ازدواج رفتيم و كمتر از يكماه بعد هومن وخانواده اش اومدن خواستگاري و 50 روز بعد از آشناييمون رسما نامزد كرديم؟؟؟

هر دومون ليسانس نرم افزار هستيم و من تو يه جاي دولتي و هومن هم تو يه جاي خصوصي كار ميكنه...

4 ماهه نامزديم و قصد داريم شهريور ماه عروسي كنيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:18  توسط ساناز  | 

   یه دوستی داشتم که می گفت خاله اش از ۱۰سالگی دفترچه خاطرات داشته والان که یه صاحب زندگی شده یه کارتن از دفترچه های خاطراتش داره که همیشه تو ۱۰تا سوراخ قایم می کنه که دست کسی نیفته.همیشه این موضوع باعث می شد هم خیلی دوست داشته باشم یه دفتر خاطرات داشته باشم و هم از داشتنش کمی بترسم.

تا چند ماه قبل از امروز که تولد ۲۸سالگیم رو جشن می گیرم می تونم به جرات بگم اتفاق چندان مهم وحیاتی در زندگیم نیفتاده که بخوام بعدا بهش رجوع کنم...

شاید هم همه اتفاقات زندگی بعد از مرور زمان رنگی از اهمیت می گیرن...نمی دونم

ولی از حدود ۴ ماه پیش که با نامزدم بطور کاملا اتفاقی آشنا شدم احساس کردم واقعا زندگیم حرفی برای گفتن داره...

برای همین این وبلاگ رو برای خودم درست کردم تا هم قشنگی این روزا یادم نره و هم حداقل از یه نقطه آغاز تو زندگیم یه دفترچه خاطرات داشته باشم...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:47  توسط ساناز  |