از زاويه عكسبرداريهامون هم كه هرچي بگم كم گفتم .تمام عكسهامون از بالاي سرمون گرفته شده...!!! حتماعكسهاي عقد رو ميذارم تا شما با زاويه هاي جديد عكسبرداري آشنا بشين و البته از حدود يك سوم عكسها هم كه چشمهاي من بسته اس ديگه حرفي نمي زنم...![]()
خلاصه بعد از ديدن فيلم و عكسها حسابي حرص خورديم.البته الان كه مي بينم از خنده روده بر مي شم..!!!
از قديم گفتن سالي كه نكوست از بهارش پيداست...همش با خودم مي گم واااااااي عقدش كه اين باشه واي به حال عروسيش...![]()
اينم از ماجراي عقد ما....ببينم سوتي هاي عروسيمون چقدر ميشه![]()
پ ن:در راستاي نصب عكس به دليل مشغله زياد در اين چند روز امكان كم حجم كردن و نصب عكسها فراهم نشد.
5 روز تاخير در نصب عكسها....![]()
فعلا خبر خاصی نیست و زندگی همینجوری میگذره.صبح تا عصر سر کار وعصر تا شب هم دنبال کارا وگرفتاری ها.کم کم داره از این قضیه وبلاگ نویسی خوشم میاد.گفتم حالا که موضوع خاصی پیش نیومده یه کم راجع به روز عقدمون بنویسم و سوتی های شاهکارش![]()
عقد ما تو عید بود.روز قبلش رفتیم با هومن گل برای میز عقد و یه دسته گل کوچولوی عروس سفارش دادیم.ساعت ۱۱ باید تو محضر می بودیم و گلفروش تنبل هم برای اینکه زود نیاد گفت ساعت ۱۰ آماده میشه.خلاصه از ساعت ۸ پاشدم رفتم حموم و کرم زدم و آرایشات رو هم تمام و کمال انجام دادم.روز قبلش هم محضریه ۲۰ بار زنگ زده بود و سفارش کرده بود به دوماد هم بگین مدارکش رو یادش نره و به ساعت جدید بیاین و اگه آرایشگاه هم می خواین برین هماهنگ کنین که من نمیخواستم ...خلاصه خیلی سفارش کرد. منم با خودم گفتم نه بابا هومن که این چیزا یادش نمیره.خیلی دقیقه و واقعا وقت شناس.اگه یه ساعتی قرار بذاره محاله دیر کنه....برعکس من![]()
واسه همینم خودم همه چیز رو آماده کردم .پدر گرامی هم که ۲۰ بار ازم پرسید شناسنامه تو جا نذاشتی؟برگه های آزمایش روبرداشتی .حلقه ها جا نمونه و .... منم کامل همه چیزو آماده کرده بودم و جواب مثبت دادم.
خلاصه تا ساعت شروع عقد ۱۵دقیقه ای مونده بود که زنگ زدم ببینم هومن اینا کجان.گفت داریم از خونه راه میفتیم...منم حرصم گرفت که بابا زودتر بیاین کمی قبلش فیلمبرداری کنیم و تو بیای از دم در خونه دنبالم و دسته گلم رو بدی و از زیر قرآن رد بشیم و... اونم گفت باشه اومدیم.از خونه هومن اینا تا خونه ما ۲۰دقیقه اس و منم خیلی عصبانی بودم که چرا به موقع به محضر نمی رسیم.عقد ساعت ۱۱ بود و ۱۱:۲۰دقیقه بود و هنوز هومن اینا نیومده بودن.دیگه پاک قاطی کرده بودم که دیدم ماشین هومن نگه داشت و همه پیاده شدن...تازه اون موقع فهمیدم که هومن گل منو تو خونه جا گذاشته و نزدیکی خونه ما یادش افتاده و دوباره برگشتن...!!!
ما هم سریع اومدیم و دیگه بی خیال فیلمبرداری و اینا شدیم وسریع راه افتادیم بریم محضر...هومن که از ماشین پیاده شد نزدیک بود از خنده غش کنم.آخه موهای هومن خیلی نرمه و اون روز شامپوی خودش تموم شده بود واز شامپوی خواهرش که مخصوص موهای زبر بود استفاده کرده بود و همینجوری مثل چتری ریخته بود تو صورتش و هرکاری کرده بود وهرنوع ژلی زده بود, درست نشده بود![]()
تو محضر به جز خوانواده هامون يه دوست صميمي هومن هم اومده بود كه فيلم عكس بگيره ازمون.خلاصه دم در محضر كه رسيديم نيم ساعتي دير شده بود,دم آسانسور كه مي خواستيم بريم بالا و هركي يه چيزي دستش بود.آينه شمعدون و ظرف حلقه ها و عسل و...
هنوز سوار آسانسور نشده بوديم كه يهو هومن گفت:واااااي ساناز شناسنامه مو يادم رفته بيارم
اول فكر كردم داره شوخي ميكنه و گفتم آره خوب منم همينطور... ولي بعد ديدم نه جدي جدي يادش رفته... ديگه شما حال منو تصور كنين.نمي دونستم واقعا چيكاركنم از دستش... وقتي اومديم تو محضر ,آقاي محضردار رو كارد مي زدي خونش در نمي اومد.ولي به زور خودش رو كنترل می كرد.وقتی وارد محضر شدیم ومحضر دارفهمید که هومن شناسنامه اشو نیاورده , آشكارا رنگش سرخ شد و گفت عروس خانوم من كه با شما تماس گرفتم .منم با خجالت هرچه تمامتر گفتم آخه ايشون خيلي دقيقن و من فكر نكردم يادشون بره.خلاصه تا هومن بره و شناسنامه شو بياره شد ساعت 12. محضردار هم ديگه خيلي عصباني شده بود حتي يادمون ننداخت كه قرآن رو باز كنم وسوره يوسف ر وبخونم. كلي از دوستام گفته بودن كلي براشون دعا كنم , اونم يادم رفت.آخرشم كه براي بار سوم مي خواست ازم بله رو بگيره فقط گفت خانوم من وكيلم..!!![]()
منم اونقدر هول بودم كه يادم رفت بگم با اجازه پدر ومادرم بله وفقط يه بله سريع گفتم.خلاصه اون "بله" اي كه دلم ميخواست نشد وخيلي هول هولي شد.اونقدر كه اصلا اون حس اضطراب شيرين بله گفتن رو نتونستم حس كنم.ولي هومن بعدش گفت اونقدر ترسيدم گفتم اگه ساناز بله نگه چي؟؟![]()
بعد از بله من مامانا و خانومها که پارچه بالای سرمون رو گرفته بودن وباباها و آقایون هم فکر کرده بودن خدای نکرده مجلس یادبودی چیزیه... و همینجوری سر سنگین نشسته بودن.منم عصبانی شدم و گفتم دست بزنین دیگه...![]()
بعد هم تو فیلم افتاده که برگشتم به مامانم می گم مامان اونو بذارین کنار دست بزنین...بعدش هم , هم ما و هم هومن اينا يادشون رفته بود نقل بيارن سر من بپاشن و خيلي دلم گرفت
ولي ديگه اون روز اونقدر سوتي شده بود كه ديگه اين نكته كوچولو اصلا به نظر نمي اومد.
خلاصه بلافاصله بعد از عقد رفتيم وآينه شمعدون خوشگلم رو گذاشتيم خونه و رفتيم بيرون ناهار خورديم.تو اين مدت هم دوست هومن ازمون عكس و فيلم مي گرفت... بعدش رفتيم تو يه رستوران سنتي ناهار خورديم و همون روز رفتيم مسافرت واونجا فرصت كرديم عكس و فيلم هامونو ببينيم ولي... ادامه دارد
من فعلا بايد برم خونه.فعلا خداحافظ دوست جونام.فردا ميام بقيه شو ميگم![]()
![]()
سلام دوستاي خوب ومهربون
بلاخره شاخ غول رو شكستيم و همون تاريخي كه مي خواستيم تونستيم يه باغ خوب وبا قيمت مناسب پيدا كنيم.من وقتي باغ رو ديدم اونقدر ذوق كردم كه به هومن گفتم زود همين الان بريم بابا رو برداريم باغ رو ببينيم.![]()
خلاصه بابا هم پسنديد وقرار شد هومن جا رو بگيريم.من كه مي گفتم همون شب بزنگيم اونجا رو بگيريم.همه چيزش خيلي مناسب بود و من كه ذوق زدگي حاد گرفته بودم.الان ديگه كلي خيالمون راحت شد.خدا روشكر![]()
فقط يه كم به هزينه هامون اضافه شد و مجبوريم مبلغي رو هم خرج تزيينات باغ كنيم, البته چون براي خرجهاي پيش بيني نشده هم برنامه ريزي كرديم تقريبا مشكلي نداريم.
راستي اونقدر از خرج عروسي نوشتم كه نتونستم زياد از محيط كارم بنويسم.محل كار من يه مكان نيمه خصوصيه با يه رييس فوق العاده چيپ كه حسابي در طول روز اعصابمون رو خط خطي ميكنه.ولي خدا رو شكر هم اتاقي هام خيلي خانومهاي خوبين و هميشه در طول روز به جز موقعي كه رييس پيش ماست خيلي بهمون خوش ميگذره.
ساعت كاريمون هم تا ساعت 4:45 دقيقه است.ولي اين روزا همش آخر وقت ها رو مرخصي گرفتم كه به كارام برسم, والبته كمي هم زرنگ بازي در آوردم و يكي دوبار ماموريت زدم.
آخه كار ما طوريه كه همش بايد ماموريت هاي داخل شهري بريم.اوايل مجبور بوديم تا كرج و حتي قزوين و شهرهاي اطراف هم بريم كه هومن خيلي با اين قضيه مشكل داشت و منم حسابي قاطي كردم كه چرا جلوي پيشرفت منو مي گيري.اون بنده خدا هم هي مي گفت بابا تو ميري تو اتوبان من نگران مي شم و اگه قرار باشه شب رو هم بموني واقعا دلم تنگ ميشه.اولاش فكر مي كردم الكي ميگه و دليل واقعيش بددلي هومنه.ولي گذشت زمان بهم ثابت كرد كه طفلكي راس ميگه
چون مدت آشنايي ما تا زمان عروسيمون خيلي كوتاه بود و هردومون هم خيلي گرفتار بوديم هيچ جشني برگزار نكرديم نه جشن نامزدي و نه جشن عقد.واسه همين هم تصميم داريم خودمون رو حسابي تحويل بگيريم و يه عروسي رويايي براي خودمون برگزار كنيم.تقريبا همه جاهايي كه پيدا كرديم همون چيزها وجاهاي دلخواهمونه.فقط من نگران آرايشگاه هستم كه هم مي خوام زياد گرون نباشه و هم خيلي كارش خوب باشه... يه چيزي تو سطح كار نيكادل يا ژيلا...
(مي دونم يه كم پرتوقعم ولي ميدونم كه پيدا ميشه)
از اون دوستاي خوبي هم كه اينجا رو مي خونن ميخوام كه بهم كمك كنن.ازتون خيلي ممنون مي شم...
پ ن:در راستاي نظريات دوستان مهربون و انديشه تواناي خودم..!!! به زودي در اين مكان عكس نصب مي گردد...
بعضی وقتها از زودرنجی هومن خیلی ناراحت می شم...نمی دونم چرا اینجوریه... و واقعا دلم اون لحظه ازش می شکنه...خودشم خیلی ناراحت میشه...دیروز سر اینکه چرا من از برخورد یه آدم بی ادب با هاش ناراحت شدم و بهش اعتراض کردم کلی با من بحث کرد...آخرشم که چشام اشکی شد کم آورد و افتاد به عذرخواهی.نمی دونم چرا اینجوریه...فکر کنم آخرش نفرین مامانم منو گرفت
همیشه که از زودرنجی من در عذاب بود می گفت دعا می کنم با یکی زودرنج تر از خودت ازدواج کنی ببینی چقدر سخته.البته من همه زودرنجی هومن جونم رو به جون می خرم بس که این پسر خوب و ماه ومهربونه![]()
ایشالا که همیشه اینطوری بمونه.
غرض از گفتن اين حرفها اين بود كه من يه مشكل اساسي با هومن دارم, اونم اينه كه اصلا هومن نمي ذاره كارمون به دعوا و بحث بكشه...نگين اين حسنه ...به نظر من يه كم عيبه چون من بعضي وقتها از اين عشقولانه بودن رابطه مون واقعا دلزده مي شم...دلم حداقل يه قهر كوچولو مي خواد... ولي اون خودش هميشه مي گه بي تفاوتي و بي اهميتي تو براي من فاجعه اس و من حتي يه لحظه هم نمي تونم تحمل كنم ... خوب وقتي اون اينجوري ميگه من چطور ميتونم باهاش قهر باشم خوب![]()
چند بار به جايي رسيديم كه با خودم گفتم آخ جون فكر كنم امروز ديگه با هم قهر كنيم... ولي دو دقيقه بعدش اونقدر شيطوني كرده كه دوباره آشتي كرديم.البته فكر كنم زير يه سقف ديگه قضيه به اين راحتي حل نشه.شايد اون موقع تجربه قهر داشته باشيم![]()
ديروز اولين جاي فيلم برداري رو رفتيم ديديم... همه چيزش عالي بود ولي خيلي گرون...فقط فيلم برداري ساده وعكس حدود يك ميليون و هفتصدو پنجاه هزار تومان...با هومن به اين نتيجه رسيديم كه ظاهرا واسه فيلم هم حالا حالاها بايد بگرديم... ديروز بيشتر از اينكه به نحوه فيلم برداري و ... دقت كنم به خوشگلي عروسها و دومادها و اينكه من خودم اون روز چه شكلي ميشم و ... فكر مي كردم و كلي تو حس بودم و حتي بعضي وقتها هومن يواشكي تكونم مي داد![]()
چند روز قبل وقت گذاشتيم بريم واسه يه سرويس لحاف وملافه اضافي.اوني كه مامانم خريده خيلي خوشگل و لطيفه ... ولي چون اون روز خسته بود نذاشت بگرديم واولين جايي كه يه چيزي خوشمون اومد مجبورم كرد بخريم.من مي خواستم سرويس دومم رو ايراني بگيرم...ولي از نظر قيمت فرق خيلي زيادي نداشت واسه همين سرويس دومم رو هم م خوام تاچ بخرم .مال تركيه هستش و خيلي جنسش خوبه . بعد از شتسشو چروك نمي شه و طرحهاش هم خيلي خوشگلن...من عاشق وسايل اتاق خوابم...تخت و ملافه و وسايل تزييني اون اتاق و همش در ذهنم اون اتاق رو طراحي ميكنم
و البته عشق دومم آشپزخونه... خيلي دلم مي خواد يه خونه بگيريم كه آشپزخونه اش بزرگ باشه و همه وسايلم توش جا بشه وگرنه مجبورم يه سريشو بذارم خونه مامانم تا خونه خودم رو خريدم ببرم... دعا كنين اوضاع جور بشه بتونيم خونه بخريم
من از مستاجري خيلي مي ترسم ![]()
![]()
البته هنوز چون قضيه موندنمون تو ايران زياد معلوم نيست , منم اصراري به خونه خريدن ندارم.ولي خيلي دلم ميخواست مي شد از اول خونه خودمون باشيم...
پ ن 1: راستي از دوستاي خيلي خوبم تي تي جون و هانيه خانوم گل كه ناراحت شدن عذر ميخوام
اونا وهمه دوستايي كه اينجا رو ميخونن رو خيلي دوست دارم.
پ ن 2: من مي خوام يه سري عكس از اينه شمعدون و سرويس و خريدهام بذارم اينجا.ولي خوب چون خودم سابقه وبلاگ نويسي اين مدلي رو ندارم نمي دونم كار صحيحيه يا نه .وقتي تو وبلاگ كسي مي بينم خيلي خوشم مياد .مثلا از چيزهاي خوشگلي كه خريدن عكس گذاشتن.ولي خودم زياد مطمئن نيستم.احساس ميكنم ديگران فكر ميكنن براي نمايش دادن و اين حرفا اين كار رو كردم.ولي خودم يه كم فضولي اين چيزا رو دارم ودوست داشتم دوستاي وبلاگيم هم واسه اين چيزا نظر بدن.اگه ميشه نظرتون رو بگين كه كار صحيحي هست يانه...البته خودمم روش فكر ميكنم![]()
پ ن 3:دوستتون دارم يه عالمه.........
ما امروز کلی خوشحالیم.چون دیروز رفتیم یه گلفروشی توپ پیدا کردیم که با قیمت خیلی مناسب برای ما گل آرایی عروسیمونو انجام بده.گفت هر مدل دسته گلی که دوست داری بیار برات درست کنم
البته یه جورایی هومن براش کلی کار کرده بود و ازش پول نگرفته بود واونم الان میخواد جبران کنه.یعنی سر گل ما یه چیزی حدود۱۵۰تومن صرفه جویی کردیم.منم دختر خیلی خوفی شدم سرویس گرون برنداشتم
و شکر خدا تا الان مطابق بودجه بندیمون پیش رفتیم.اگه همینطور پیش بره وتمام وامامون هم جور بشه ایشالا میتونیم هم ماه عسل رو بریم و هم سیستم صوتی تصویری دلخواهمون رو برای خونه بخریم و الان کلی خوشحالیم.راستی بابای نازنین ومهربونم هم گفت برای گرفتن جا برای عروسی کمکمون میکنه ونمی ذاره این همه هزینه ای که کردیم هدر بره.منم به دوستای خوبم که میخوان عروس بشن این توصیه رو میکنم.حتما حتما یه جای مناسب بگیرین که اون همه زحمتتون به خاطر جا هدر نره. کسی ارکستر خوب می شناسه برای عروسی؟
راستی یه سوال مهم:چرا کسی این جا رو نمی خونه؟؟ ![]()
![]()
یعنی اونقدر بد می نویسم![]()
ولی به هر حال من تصمیممو گرفتم و میخوام تا آخرش این وبلاگ رو ادامه بدم.دوست دارم یه روز برگردم واین آرشیو ها رو بخونم.الان هومن جونم زنگید.پاشم برم به کارامون برسیم
دیشب عروسی دوست هومن بود...چه عروسیییییییییییییییییی....![]()
خیلی با شکوه وتوپ بود.اکثر مخارج عروسی رو خانواده عروس تقبل کرده بودن و به خونه خوشگل هم تو فرمانیه برای دخترشون خریده بودن ...!!! خود عروس هم از همه نظر از دوماد سر بود...با خودم گفتم واقعا چقدر بعضی ها شانس دارن وبعضی ها انگار دخترشون مونده رو دستشون
به نظرم دختره واقعا سگ خور شده... حیف.تازه یکی دو روز قبل هومن خان اعتراف کرد عروس خانوم که هم دانشگاهی سابقش بوده یه جورایی خیلی به هومن نخ میداده... منم همش هومن رو اذیت می کردم.می گفتم ببین اگه الان با عسل ازدواج کرده بودی الان صاحب این عروسی وثروت تو بودی... هومن از این شوخی ها خیلی بدش میاد و منم که خوب عاشق اذیت کردن...
یه ذره منو نگاه کرد و گفت اینا که چیزی نیست...یه تار موی تو رو به ۱۰۰ تای این ثروتا نمی دم![]()
![]()
منم خوب سریع گوشام مخملی شد... ولی واقعا بهمون خوش گذشت.من که دیگه نمی تونستم پاهامو بذارم زمین.. هومن هم مثل مسوولای ارزیابی مدام می گفت:شامشون خوشمزه نبود...شرکت هاي منتخب ما بهتره...از ارکسترشون خوشم نیومد.خیلی بی حالن... منم که کلی قر تو کمرم مونده بود بشکنم می زدن می رقصیدم چه برسه به آهنگ و ارکستر...الکی فقط تایید می کردم...عروس خیلی ملوس وشیطون بود...اخر شب که می خواستن ببرنش خونشون خیلی صحنه قشنگی بود... مامان وبابای عروس سر کوچه بودن وعروس هم یه کت خیلی خوشگل از روی لباسش پوشیده بود واز سقف ماشین اومده بود بیرون ومثل دختر کوچولوها چند تا بادکنک هالوژنی صورتی و سفید به شکل ستاره و قلب دستش گرفته بود...با این که اصلا سن وسالش کوچیک نبود ولی خیلی baby face و دوست داشتني به نظر ميومد.من خيلي دوسش دارم ايشالا كه اون وتمام عروسها خوشبخت بشن...![]()
بلاخره تو اولین ماهگرد عقدمون رفتم وسرویس طلای خوشگلم رو خریدم
خیلی ناز وقشنگه .هم نگینای خوشگلی داره و هم خیلی ظریفه و اصلا زنونه نیست... دوستشون دارم.آخه یکی از بزرگترین نقطه ضعفهای من عشق به جواهراته
...وقتی می ریم کریم خان یا میلاد تو طبقه طلا به قول هومن عین چسبونک می چسبم به ویترین و میخ خوشگلی سرویس ها و انگشترها می شم...خوب چیکار کنم هرکی یه عیبی داره.عیب منم اینه...راستي ديگه تقريبا بي خيال مجالس شديم وبين دوتا مي خوايم يكي رو انتخاب كنيم....ديگه نوبت خوان بعدي يعني عكاسيه و از امروز كفشهاي آهني اين كار رو مي پوشيم.البته كارمون تو اين مرحله راحت تره چون بودجه مناسبي واسه عكس گذاشتيم كنار و من با خيال راحت مي تونم عكاسم رو انتخاب كنم.دعا كنيد دوست جوناي مهربوني كه مياين واينجا رو مي خونين![]()
![]()
الان دو هفته اس که کار من و هومن شده از این شرکت به اون شرکت رفتن... هومن باهاشون صحبت می کنه ومنم خیلی شیک تو دفتر مخصوصم قیمتها رو می نویسم و با شرکت هایی که از نظر کیفیت هم مورد قبول ما بودن مقایسه می کنم...و نتیجه رو به آقای رییس(هومن خان) گزارش می دم...
بعد از شرکت میایم بیرون,در حاليكه خيلي دپرس شديم مي پريم تو اولين پيتزا فروشي و دوتا نوشابه خنك پر كالري هم سفارش مي ديم وبدون عذاب وجدان رژيم نازنينمون رو مي شكنيم...فكر كنم تا كاراي عروسي تموم بشه بجاي 10 كيلو كاهش وزن,10كيلو اضافه وزن پيدا كنم![]()
ديروز رفتيم يه شركتي كه فيلمبرداري واينا هم داشتن...يكي دوتا از اين كليپهاي عروس دومادا رو نشون دادن... من و هومن دهنمون باز مونده بود ... در اين حد كه فكر كنيد يكي از كليپهاي MTV رو دارين مي بينين و آهنگ شكيرا رو يكي ديگه داري لب مي زنه...!!! همون گريم هاي عجيب غريب و همون خرج صحنه... آقاهه گفت براي ساخت كليپ شون يه هلي كوپتر كرايه كرده بوديم..!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
بعدش فهميديم كه بعله باباي طرف يه كازينو داره نو ينگه دنيا وپولش از پارو بالا مي ره وتحفه خانش سر يه قمار و شرط بندي با خانومش آشنا شده وخلاصه ديگه به اين نتيجه رسيدن كه نمي دونن پولاشونو چطوري خرج كنن گفتن واسه عروسيمون يه كليپ بسازيم بعدش بفروشيم به MTV ,Viva جايي...
يه كم همو نگاه كرديم و بعد گفتيم خيلي ممنون آقا ولي بودجه ما با اين بريزو بپاش ها متناسب نيست... پسر صاحب اونجا بچه باحال و خونگرمي بود و شانس ما خيلي با من و هومن حال كرده بود... آخه همش هومن باهاش شوخي ميكرد وكلي صميمي شده بودن موقع پخش كليپ ها... وآخرش هم گفت الا و بلا من مي خوام عروسيتونو من بگيرم... فيلمتون رو هم بدين به من براتون يه كليپ باحال مي سازم
... خلاصه يه كم حساب كتاب كرديم... ديديم مي تونيم با هم راه بيايم و حالا شايد همه كارمون رو بديم به همين شركته..البته هنوز معلوم نيست...
خلاصه الان كارم تو اداره شده حساب كتاب ,مقايسه قيمتها,خارج كردن شركتهاي پرت از عرصه رقابت و انتخاب بهترين شركتها براي تصمصم گيري نهايي...تازه اين كار كه تموم شه ,كار اصلي عكس و فيلم و لباس و آرايشگاه و طلا وجواهر و سفره عقد وتاج وخونه گرفتن و رزرو جا براي ماه عسل و خريدهابراي خونه و مبل وتخت خواب و..... وااااااااااااااااااااااي خدايا من چقدر كارنكرده دارم![]()
چه جوري به همشون برسم.....
برای اولین بار من قبل از اون از خواب بیدار شدم.برای چند دقیقه نشستم کنار تختش و صورت معصومش رو نگاه کردم...خدایا...چقدر دوسش دارم...خدای مهربونم کاری کن عشقمون هیچ وقت تموم نشه...کاری کن اونم مثل روز اول منو دوست داشته باشه... کاری کن اشتباه کوچیکی زندگیمونو خراب نکنه....
عشق مهربون من کاش می تونستی اینجا رو بخونی و ببینی چقدر دوست دارم...![]()
![]()
![]()
پنجشنبه که هومن اومد دنبالم, همش ناراحت بودم.چون شب قبلش بحثمون شده بود مي ترسيدم ناهار اون روزمون هم خراب بشه.خودمم يه كم قيافه مو ناراحت نشون دادم كه اونم نخواد دوباره بحث كنه
.ولي تا از دور ديدمش كه تو ماشين نشسته و با اون چشماي مهربون و معصومش منو نگاه ميكنه بي اختيار لبم به خنده وا شد و متعاقب اون لبخند قشنگش رو روي لباش ديدم...
ناهار اون روز رو تو يه رستوران فوق العاده كه تازه كشف كرده بوديم خورديم.با اين كه كوچيك بود,خيلي مرتب وشيك بود.غذاشم خيلي عالي.با اين كه ميخواستيم رژيم بگيريم ولي دوتا غذا گرفتيم كه مزه اشو تست كنيم
اونقدر خوشمزه بودكه نگو. خلاصه بعد كه حالمون جا اومد و كليloveبازي كرديم واسه هم دوباره كفشاي آهني مونو پوشيديم رفتيم دنبال كاراي عروسي و صحبت با اين شركتهاي خدماتي...
تا ساعت 10 شب با 100 تا آدم جورواجور سر كله زديم.آخر شب داشتم از خستگي مي مردم.هومن جونم هم شب موند خونه مون و تا صبح باهم حرف زديم وكلي عشقولانه بازي در آورديم.صبح جمعه هم هومن جونم رفت سر كار..!!! واااااي كه چه ادم با صبر و پر انرژيه...(قربونش برم من
)
ديگه كم كم شركت كترينگمون رو مشخص كرديم و مي خوايم بريم نمونه كارشون رو ببينيم و بريم براي قرارداد... خوب دوست جونام من برم دنبال كارام كه هزارتا كار دارم...(فكر كنم همين روزا ديگه از اينجا اخراجم كنن.چون از صبح يا وبلاگ مي خونم يا آپ ميكنم
)
فعلا خداحافظ عزيز جونام...